من هر روز شاعر از تو سرودن می شوم
عشق بزرگترین هدیه ای است که خداوند به آنانی که دوستشان دارد می بخشد .
انگشت هایم خمیازه می کشند و شعر می بارند روی دفتر هایم می سوزد از حرم تو کاغذ شب و هنوز به هوای تو گرم است سردی اتاقم انگشت هایم خمیازه می کشند و انگار از همیشه کر تر است گوش شب که نمی شنود صدایت می کنم خسته از نبودن هایت فریاد می زند تنم این تکرار لعنتی کار دستم می دهد یادم نمی آید پشت کدام دیوار گفته بودم دوستت دارم و یا گفته بودم از این بکارت عاریه ای می ترسم انگشت هایم خمیازه می کشند من وقت از تو گفتن همیشه خوابم می آید و فکر می کنم بالاخره خواب هایم تو را به آغوش می کشند انگشت هایم خمیازه می کشند . آوا تمام زندگی ات را نفس بکش با من عمیق ، از ته دنیا نفس بکش با من هوا همیشه پر است از جنون پر از غوغا سکوت ثانیه ها را نفس بکش با من من آیه های جهان را نخوانده می دانم برای دیدن فردا نفس بکش با من تمام پیکرم از آفتاب لبریز است جهان که یخ زده، حالا نفس بکش با من پری شدم که تو تا شهر قصه ها بروی تو هم به شیوه ی دریا نفس بکش با من شایسته ابراهیمی تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن ما نیست تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست محمد علی بهمنی با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو باشد که خستگی بشود شرمسار تو در دفتر همیشه ی من ثبت می شود این لحظه ها عزیزترین یادگار تو تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من می خواستم که گم بشوم در حصار تو احساس می کنم که جدایم نموده اند همچون شهاب سوخته ای از مدار تو آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام خالی تر از همیشه و در انتظار تو این سوت آخر است و غریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو هشدار می دهد به خزانم بهار تو اما در این زمانه عسرت مس مرا ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو محمد علی بهمنی
| Design By : Night Melody |

